تبليغاتX
سایه خیال
باز هم از نانا می نویسم چون هرچی بنویسم کمه ...گاهی با خودم می گم نکنه این شیرین زبونیاش یادم بره ووقتی که بزرگ شد فراموشم بشه که چه حرفهائی می زده ...؟؟؟بخاطر همین مدام درحال فیلم گرفتنم ازش ..اما اونقدر بلاست که لذت می بره وقتی ازش فیلم می گیرم وبرخلاف بچه های دیگه که وقتی دوربین رو می بینن دیگه حرف نمی زنن نانای من بیشتر حرف می زنه وچنان اداهائی درمی یاره که با خودم می گم عجب استعدادی برای بازیگری داره ؟؟؟؟

حرکاتش خیلی نمایشی ست وگاهی نگران میشم مبادا این ادا واطوارها ادامه دار بشن وتا بزرگیش هم رهاش نکنن .

نا نا ی من یک فرشته است ...یک فرشته کوچولو که بال نداره ....

اونقدر به محیط اطرافش توجه داره که هیچ چیزی از چشمهای تیزبینش پنهان نمی مونه ..

یادمه خرداد ماه که اصفهان رفته بودیم وقتی پدربزرگش گفت که من خسته میشم زیاد نمی تونم راه برم نا نا با توجه خاصی به بابا بزرگش نگاه می کرد ..من بی توجه گذشتم .اما بعد از چند دقیقه پرسید ..مامان بابازرگ چرا نمی تونه راه بره ؟

گفتم آخه بابابزرگ دیگه پیر شده وزود خسته میشه ونمی تونه مثل من وتو تند تند راه بره .

گفت مامان جون همه ما پیر میشیم ؟

گفتم آره .

گفت مامان تو وبابا جون هم پیر میشین ؟

گفتم آره .

باورم نمی شد که درسن سه سالگی این سئوالها به ذهنش خطور می کنه .

با بغض وگریه گفت مامان من نمی خوام تو وباباجون پیر بشین ...نمیخوام .

موندم که چی بگم ؟

گفتم ما الان جوونیم وکنار تو وتو نباید از پیر شده ما بترسی .هنوز خیلی سال دیگهخ مونده تا بزرگ بشی ....وقتی بزرگ بشی ماهم بزرگتر از اینی که حالا هستیم میشیم .

بچه ها موجودات نازنینی اند .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:49  توسط ونوس   | 

دیشب برای من چیزی با جنون تفاوت نداشت ومن تمام دیوانگی ام وترس از ندانستن هائی که آزارم می داد را تا پاسی از شب فریاد کردم .

نمی دانم چرا گاهی چنان افسرده می شوم وآستانه تحملم کم می شود که با کوچکترین اتفاقی به هم می ریزم وهر که دراطرافم هست را با خود غرق می کنم .عینه گردبادی که همه چیز را درکام خود فرو می برد .

با تمام اینها با شنیدن یک جمله ساده دوستت دارم چنان آرام شدم که خودم هم حیرت کردم ......خدایا من چم شده ؟؟؟؟؟دچار دجنون شده ام ....

امروز روز خوبی رو شروع کردم ....بعد از سالها مهرنوش که از سوئد آمده بود بهم زنگ زد چنان هیجان زده شدم که صدایم تا اتاق رئیس هم رفت .....

یاد آن روزها افتادم ...روزهای ساده بچه گی ...روزهای بلوغ وروزهای دختران دبیرستان مدرس .....

یاد آن همه هیجان وآنهمه ساده گی وصداقت دلم را به درد آورد ...چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده ...با خواهر زاده مهرنوش که صحبت کردم باورم نشد که الان دوم دبیرستان درس می خواند ..انگار همین دیروز بود که هستی رو دیده بودم .اون فقط چهار سالش بود .خدای من یعنی دوازده سال از آن روزها می گذره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باور کردنش برام سخته ...چه زود می گذره وما چه غافلیم ......

کاش می شد مهرنوش رو می دیدم اما اون داره می ره وفرصت نداره که تا اینجا بیاد .....

دلم برای تمام بچه های دوران دبیرستان تنگ شده ...نمی دونم از شما که نوشته هایم رو می خونید کسی هست که آشنا باشه ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:10  توسط ونوس   | 

زمان خیلی سریع وبی وقفه می گذره ومن یک لحظه که به عقب برمی گردم می بینم که ای بابا نیمه اول تیرماه هم رو به پایان است .

وچشم بهم می زنیم می بینیم که نیمه اول سال هم تمام شده ....وای این قافله عمر عجب می گذرد ؟؟؟؟؟؟؟

درکنار نانا کم می آورم ...انگار از دنیای دیگری است . دنیائی که در آن جای هیچ علامت سئوالی نیست ودرآن برای تمام حرفها وتمام علامت های سئوال باید جوابی باشد .دنیای کودکانه ای که تنها صداقت وجوددارد ودرآن دروغ  وریا جائی ندارد .

من همیشه با خواب نانا مشکل داشته ام ..مدتی بود که شبها آرامتر از قبل می خوابید وحداقل تا صبح دیگه بیدار نمی شد .اما چند شبی ست که دوباره بیدار میشه ونمی دونم که دلیلش چیه ؟؟

دیشب بهش گفتم نانا دیگه اجازه نداری وقتی بیدار میشی توی اتاق ما بیائی .بدون اجازه نباید وارد اتاق مامان وبابا بشی ...جوابم رو داد که در اتاقتون بازه ؟؟؟؟(چون خیلی سرد میشه توی اتاق کولر روشن نمی کنیم وبا همون کولر توی حال اتاقهای ما خنک میشه در اتاق رو بازمی ذاریم .)

خلاصه بهش گفتم که نباید بدون اجازه وارد بشه ...می دونین چی بهم گفت ؟؟

گفت شما وقتی توی اتاق من می آئی در نمی زنی ؟؟؟

نمی دونستم چی بگم ...می گه مامان وقتی تو می ری من یکی می شم .....

خدای من با این یکی شدنش نمی دونم چکار کنم ؟؟؟

دیشب که خوابید می دونستم با اضطراب از اینکه من تنهاش می ذارم خوابیده بنابراین ساعت ۴:۳۰ صبح بیدار شد اما توی اتاق نیومد وهمون جا دم در اتاق ایستاد وگریه می کرد تا من بهش اجازه بدم که بیاد توی اتاق ما ...

وقتی هم می یاد دستش رو میاندازه گردنم وعاشقانه بغلم می کنه ....

به شدت به من حسادت می کنه ووای به حال لحظه ای که باباش منو ببوسه ......سریع خودش رو می اندازه توی بغلش ومنو هل می ده ....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:12  توسط ونوس   | 

دلم می خواد تموم روز راجع به حرفهاش وافکاری که بلند بلند به زبون می یاره حرف بزنم ودرتمام مدت لذتی می برم که با هیچ لذتی قابل قیاس نیست .

گاهی بهانه های شیرینی می کیره .بهانه هائی که پشت هر کدومش یه دنیا فکر واندیشه کودکانه خوابیده است .

چند شب پیش به من می گه مامان وقتی شبها می ری توی اتاقت می خوابی من دلم برات تنگ میشه

بهش می گم مامان جون تو که خوابی چطوری دلت برام تنگ میشه .میگه آخه من که می فهمم که تو می ری وتنها میشم .....اون این حرفها رو با ادای گریه می زنه ودل منو می بره

میگه بذار منم بیام پیش شما بخوابم تا با هم بشیم سه تا ....

چرا من باید تنها بخوابم ویکی باشم ؟

اما تو و بابائی با هم می خوابین ودوتا ئین ؟گاهی درمقابلش کم می یارم ودیگه نمی دونم چی جوابش بدم وچطوری توجیهش کنم ؟

دست می اندازه گردنم ومحکم بهم می چسبه ومی گه خیلی دوستت دارم مامانی .....

چنان عشوه ای می ریزه که من با خودم می گم این چیزها رو از کجا یاد می گیره ؟

بچه ها دنیای زیبائی دارن ...کاش بچه بودم واز همه چیز لذت بی اندازه می بردم .

حتی از خریدن یه دونه آدامس چنان هیجانزده میشه که انگار تمام دنیا رو بهش دادی .

اما ما آدم بزرگها انگار هیچ چیز ارضا مان نمی کنه وهمیشه درانتظار چیزهائی خارق العاده ای هستیم که خودمان هم نمی دانم کجا به دست می آیند ؟

گاهی احساس می کنم مدتها ست که به هیجان نیامده ام و چیزی نتوانسته که خیلی خوشحالم کنه .اما حرفهای نانا گلی چنان هیجان زده ام می کنه که صدای ضربان قلبم رو می شنوم .

هر وقت می برمش که براش کفش یا لباس بخرم همون جا می کنه پاش ویا می کنه تنش ...یکبار باباش می گفت بذار بریم خونه ...اما من کاملا مخالفم ...تمام هیجان وشادی اش درهمون لحظه اول خلاصه میشه ونمی خوام لذت اون لحظه رو ازش بگیرم ...شاید تا برسیم خونه احساسش عوض بشه واون هیجان اولیه رو نداشته باشه .بنابراین موقعی که با هم می ریم خرید واز خونه بیرون می زنیم ...موقع برگشتن اگه لباس براش خریده باشم توی تنش میشه دید ولباسهای قدیمی اش توی کیسه خریده .

خودم این حالت رو خیلی دوست دارم .یادمه که چقدر اول مهر ذوق وشوق پوشیدن مانتو وکفش  نو رو داشتم وشب خوابم نمی برد وتا روز موعود برسه بارها وبارها همه چیز رو روی تنم وتوی پام امتحان می کردم .

اما حالا سالهاست که اون هیجانات ساده بچه گی به پایان رسده است .

گاهی احساس اندوه می کنم ...دلم برای همه چیزهای ساده وزیبا و.دوست داشتنی تنگ شده .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 15:6  توسط ونوس   | 

 مدتهاست که چیزی ننوشته ام ومدتهاست که احساس می کنم حرفهایم سد دلم را پاره می کند وسرزیر می کند . از نانا هم عقب ماندهام ...اونقدر سریع پیشرفت می کنه وهر روز چیزهای جدید وادا اطوارهای جدید یاد می گیره که من عقب مانده ام وبه سرعت او نتونسته ام پیش برم .

امروز در دلم غوغائی به پاست که هیچ کس نمی تونه درکش کنه ..به خاطر حماقتهای خودم ودقت نکردن درصحبتهای دیگران وزود قضاوت کردن احمقانه ویه خورده موضوع رو کشدار کردن و اطلاعات غلط دادن ماموریت اداری رو از دست دادم وحالا توی دلم دارم جلز وولز می کنم ...هیچ کس حالم رو نمی فهمه ...

اگه بخوام بنویسم کاملا ماجرای خنده داری است اما دلم رو سوخته .....

بگذرم بهتره ...چون این سزای منی است که دیگه از این حماقتها نکنم ...آخه زن باید یه خورده سیاست هم داشته باشه وگرنه مثل من همیشه کلاهش پس معرکه است ...صداقت بیش از اندازه نشون دادن به مردها اشتباه محضه چون اصلا ظرفیتش رو ندارن وسوءاستفاده می کنن.

این جمله کاملا درسته که : اگر می خواهی دوستت بدارند عشق خود را پر نشان مده

حالا روزگار منه ....

اونقدر از عشق من مطمئنه که هیچ تلاشی برای از بین بردن ناراحتی های من نمی کنه وهیچ تغییری دررفتارش نمی ده ومن دیگه بریدم ...باید تغییر رویه بدم ...اینجوری فایده ای نداره ....گاهی عمدا با حرفهاش حرص منو درمی یاره ولجم می گیره ..من هم که حوصله ندارم هر چی دارم می ریزم بیرون و...

نمی خواستم این چیزها رو بنویسم اما نا خودآگاه پیش اومد .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:26  توسط ونوس   | 

 . گاهی چه زود دیر می شود ..تنها با یک جلیقه نجات می شد که هیچ اتفاق بدی وحادثه ناگواری رخ ندهد اما نشد که آن اتفاق شوم نیفتد وسکوت صخره ها با تلاطم موجهای سنگین ومسافری از شب مانده شکست .

 

 نگاه که می کنم باورم نمی شود که به این سادگی می شود از این زندگی گذشت وجز اندامی پیچیده درنایلونی سیاه چیزی نماند ..نه خواسته ای ..نه اعتراضی ...نه اندوهی ...نه عشقی ...نه تنفری ونه حتی هیچ صدای درگلو خشکیده ای ....

باور کنیم که مرگ همین نزدیکیهاست و هر لحظه ممکن است که ما را درکام خود فرو کند ودنیائی بماند درسوگ از دست دادنمان ویا شاید هم .........

خوب زندگی کردن وخوب بودن وخوب ماندن هنری ست که هر که بداند موفق ترین است .وآزاده ترین

اضطراب سراسر وجودم رو را گرفته وترس از مرگ عزیزانم مرا به مرز جنون می رساند ...

نمی خواهم فکر کنم اما ناخود آگاه به ذهنم رخنه می کند وعذابم می دهد .

مدتها بود چیزی ننوشته بودم اما امروز عجیب دلم می خواد هی بنویسم وکاغذ سیاه کنم وتمام آنچه رو که درذهن ریشانم می گذره ...

اما نه ...بعضی چیزها باید همیشه ناگفته بمانند ...

 

گاهی برای بله گفتن هم دیر می شود

وپیش از انکه لب ازسخن بگشائی

کاغذها پاره شده اند ......

فقط خودم می دونم یعنی چی ........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط ونوس   | 

بعد از مدتها آمده ام ...اما دلم خیلی پره ...

 

دنیای مزخرفی شده ...هرکجا رو نگاه می کنی زور وبی عدالتی واجحاف ....

کارمندان به منشی ها ..منشی ها به آبدارچی ها ...مدیران به کارمندان ...معاونت به مدیران ....وهمینجور این روند بی عدالتی وزورگوئی ادامه داره ..انگار ما آدمها تمام عقده های درونی وکینه ها مون رو روی همنوعان خودمون خالی می کنیم ..انگار که نه این عین واقعیت است ...

اتفاقاتی که دراین چند روز اخیر شاهدش بودم غیر از کینه توزی وغرض ورزی وحسادتهائی که نهفته اند چیز دیگری نبوده است ...

روز پنجشنبه درحالی که درکمال آرامش داشتیم کارمون رو انجام می دادیم یه نفر به عنوان معاون یک سازمان چنان اداره رو بهم ریخت که احساس مستاجری رو داشتم که صاحبخانه اش درموعد مقرر اسبا ب واثاثیه اش رو توی کوچه انداخته است ...

همین هم بود که غیر ازاین نبود ...

او با این عملش می خواست حرف خودش رو یه کرسی بنشونه غافل از اینکه دیگران رو به چه دردسری می اندازه وبدون درنظر گرفتن رفاه حال ارباب رجوعان تصمیمی گرفت که فقط اقتدار وکینه های خودش توش نهفته بود ..می خواست بگه اونی که من می گم باید انجام بشه ..حالا اون تصمیم درسته یا غلط مهم نیست ....مهم اینه که باید همونی بشه که اون می ه ...

حال بدی داشتم ...شاید من به عنوان یک کارمند طرف مورد بحث نبودم اما به هرحال ما هم مورد عنایت قرارگرفتیم ؟؟؟؟

همه چیز برمی گرده به ماهها قبل که این جنگ زرگری بین مدیر ومعاون شروع شد وبه روز پنجشنبه ختم شد .حالا همه چیز اونجوری شد که آقای معاون می خواست وما مانده ایم واسباب کشی اداری اجباری وارباب رجوعان بیچاره ودربه دری به دنبال اداره ....

خدای من کجای این مملکت درست وحسابی ست که حالا اینجاش نیست ...؟؟؟؟؟

دیروز سمینار مدل تعالی سازمانی  EFQM  داشتیم .چهار ساعت وقت وانرژی برای کارمندانی که تصمیم گیرنده نیستند ...به نظر من تمام این کلاسها رو باید برای مدیران ومعاونان می گذاشتند تا بتونن بدون غرض ورزی تصمیم گیری کنند ....

روزگار غریبی شده ....

خسته ام ..خیلی خسته ام واحتیاج مبرم به سفر دارم ..سفر از این سرزمین بی آب وعلف ...ازاین ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:11  توسط ونوس   | 

 

بعد توای هفت سالگی  ....

نمی دونم این احساس از کجا ریشه می گیره ...؟

روزهائی ست که درسرزمین روزهای گذشته سرگردونم ..نمی دونم کجاست وچه شد ؟؟ نمیدونم چه حسی ست این که دلم می خواد دوباره برگردم به سالهاپیش ...سالهای دور کودکی رو می گم ...اون دبستان که دیواری نداشت فقط با شمشادها وموردهای بلند از جاده  جدا میشد وبرای رسیدنش باید از پل رد می شدیم وروزهای بارونی که زیر چتر شمشادها برای خودمون پناهگاه درست می کردیم وزنگ های تفریح رو اونجا می گذروندیم ...واون درخت تنومند توی حیاط مدرسه که من پنهان از نگاه ناظم مدرسه بالاش می رفتم واحساس غرور می کردم ..بعضی وقتها زنگ ها ئی که معلم نداشتیم اون بالا کتاب به دست مثلا درس می خوندم وزنگ های آخر وقتی شیفت بعدازظهر بودیم مقنعه به دست می دویدیم تا به هاج زنبور عسل برسیم وتا ما برسیم خونه آهنگ شروعش نواخته میشد ...ما چقدر ساده خوشحال می شدیم واحساس خوشبختی می کردیم ...

آه یادش بخیر ...

من وسحر که مشق های همدیگه رو می نوشتیم وچقدر لذت می بردیم از اینکه خانم معلم نفهمید که دست خط خودمان نیست ( چون خط من وسحر خیلی شبیه هم بود )....

ظهرها یه زیر انداز پهن می کردیم زیر سایه درخت انگور ومشق هامون رو می نوشتیم ...چه لذتی بود با هم بودن ...وبا هم مشق نوشتن ...

بعد ها که بزرگتر شدیم رنگ لذتها واحساس شادمانی مان هم بزرگ شد ...بعدها فاصله مان بیشتر شد واز هم دور شدیم ...من ...سحر ...پری ...آذین ....خدای من ؟؟؟؟

باورم نمیشه که از اون سالهای کودکی  بیست سال می گذره واز آخرین دیدارهایمان یازده سال !!!!یادمه که اولین دفتر دیکته من رنگ جلدش بادمجونی بود ومن اولین دیکته ام رو 15 گرفتم وتنبیه شدم ...بعد از اون تا پایان دبستان یا شاگرد اول بودم یا دوم ویادمه پری وماندانا که زود از اونجا رفتند ودیگه ازش خبری ندارم صفر گرفتند ...اما پری تا پایان دبیرستان شاگرد خوبی بود ...راستی نمی دونم ماندانا از اون سالها یادی می کنه ؟؟؟

من که دورا دور از همه شون خبر دارم وتلفن هر کی رو گیر آوردم باهاش درتماسم .

دیروز توی خواب عمیقی بودم که موبایلم زنگ زد ...باورم نمی شد ..انگار خواب می دیدم ...صداش خیلی عوض شده بود وهر کاری می کردم نمی تونستم تصور کنم که حالا بعد از یازده سال چه تغییراتی کرده ..صداش خیلی عوض شده بود ...سحر بود ..باورم نمیشد ...

بعد ازاینکه باهاش حرف زدم تموم خاطرات گذشته از جلوی چشمم رژه می رفتند ودیگه نتونستم بخوابم ...

چقدر سر چیزهای کوچیک با هم دعوا می کردیم وچه بهانه های کوچیکی برای قهر کردن داشتیم وچقدر آشتی کردنهامان بی تکلف وشیرین بود ...؟؟؟

وقتی بزرگ شدیم همه چی عوض شد ..پر شدیم از انتظار وغرور وخودخواهی و...مثل همه آدم بزرگها.

یادمه یه بار پری سر اینکه من مامانم مربا پخته بود وبرای مامان آذی بره بودم وبرای پری نبرده بودم با من قهر کرد وبرای من یه نامه بلند بالا نوشت که دیگه نمی خوام اسمت رو بیارم چون تو آدم دو روئی هستی وآذی رو بیشتر ازمن دوست داری ...چرا برای من مربا نیاوردی ؟؟؟

اون موقع با خوندن اون نامه ی بلند بالا اونقدر ناراحت ودلگیر شدم که سریع رفتم پیشش و براش توضیح دادم اما حالا که می خونمش خنده ام می گیره ودلم برای سادگی وصمیمیت وصداقت اون موقعها تنگ میشه ...اون نامه درست ماله سال 68 بود ...درست 18 سال پیش .

دلم اون موقعها رو می خواد ...

ما از دبستان تا دبیرستان با هم بودیم ..اما هرچه سالها جلوتر می رفت از هم فاصله مان بیشتر میشد ...حسادت ها وغرورهای کاذب باعث شده بود که به سادگی کودکی نباشیم ....

پری خیلی به زیبائی من حسادت میکرد با اینکه خودش هم دختر زیبای بود اما این حسادت رو نمی تونست پنهان کنه ومن حتی اون زمان هم به این حسادتها خنده ام می گرفت وهیچ وقت موضع نمی گرفتم ....

دنیای ما با دنیای بچه های حالا که اندازه اون موقع ما هستند خیلی فرق داشت ..خواسته های ما ونیازهای ما ودوست داشتن های ما همه فرق داشت ...حالا رنگ همه چی عوض شده ...همه چی رنگ واقعی خودش رو از دست داده ...

خدای من ...چقدر دلم می خواد ازاون سالها بنوسم ...امروز چم شده ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:29  توسط ونوس   | 

نه اینجا هیچ خبری نبود وهیچ حادثه ای رخ نداد ...

جز طوفانی شدید که نیم ساعت طول کشید و روی تمام اسباب واثاثیه خانه میشه یادگاری نوشت ...کی حوصله داره که گردگیری کنه ...البته که من ..من ...من

نامه رسون که نامه های اداره رو آورده می گه که خیلی امروز گرمه ..من توی دلم میگم کی گرم نیست وکی گرم نبوده ؟؟؟

اینجا که نه ماه سال گرما داریم ...نفسم بند می یاد تا این پله های اداره رو یکی یکی بیام بالا ..به پله آخر که میرسم دیگه نمی تونم ادامه بدم وتا می رسم خودم رو ولو می کنم روی صندلی ونفس نفس می زنم .....آخه اداره آدم طبقه چهارم باشه وبدون آسانسور ؟؟؟

روزهائی که کار بانکی دارم ترجیح می دم قبل از آمدن به اداره انجامشون بدم که مجبور نشم دوباره پله های طاقت فرسا رو بالا وپائین برم ...

این پله ها هم معضلی شده اند ها!!!!!

هی نکنه پیر شدی ؟؟؟نه بابا من تازه دارم احساس جوانی میکنم پیری کجا بود ؟؟؟

یه بیست سالی دیگه جا دارم هنوز ...شاید هم هیچ وقت ...

نانای من این روزها هی شیرینتر میشه ودل مامان وباباشو بیشتر میبره ..دیگه درمقابلش کم می یاریم ...امروز صبح که می بردیمش مهد به باباش میگه : باباجون یواش یواش برو ماسین میاد ...بابائی یواش ....

باباش می گفت چشم بابائی یواش می رم . دوباره میگه گفتم یواش برو ...

خلاصه اینکه دیگه اجازه باسرعت رانندگی کردن هم نداریم ...میگه مامان هیر کاکا داریم ؟ منظورش شیر کاکائو ست ...میگم نه ..

میگه پس پاشو بریم بازار ....خدای من این بچه برای هرچیزی یه را حلی داره ...

دیروز توی مهد کودک افتاد زمین وپیشونیش ورم کرد ...با آب وتاب تعریف می کرد که افتادم ..اوف شدم ..گریه کردم ...خاله منو بوسید ..نازم کرد ...خلاصه همیجوری حرف میزنه واز هر ۱۰جمله اش ۲ جمله اش رو براحتی میشه فهمید که چی میگه بقیه رو باید حدس بزنی که منظورش چیه ...آدامس می جویم ومیگه آناس منو خوردی ؟غذا می خوریم میگه گذا ی منو خوردی ؟آب منو خوردی ؟خلاصه احساس مالکیت شدیدی برهمه چی داره ومن هر روز براش توضیح می دم که چی مال توست وچی مال تو نیست ...این مال منه این ماله باباست ...امروز آقای مدیر نیست ودرآرامش به سر میبریم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 11:11  توسط ونوس   | 

از دیروز تا حالا طوفانه ...طوفانی به نام گونو  که مردم اینجا بهش میگن گنوغ ...یعنی دیونه ...

دریا طوفانیه وصدای باد وزوزه اش آدم رو یاد فیلمهای ترسناک می اندازه ...بعدا راجع به این طوفان بیشتر می نویسم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:20  توسط ونوس   |